(
(سالای اول عروسیمون بود به صحرا زده بودیم واسه گندم چینی بقچه ناهارو که باز کردیم
محمدعلی به شوخی پرسید: فرنگ!فکر میکنی ماچقدر عمر میکنیم؟
:چی بگم والله... نمیدونم
:حالا یه چیزی بگو...
:یه سی سالی...
محمدعلی خندید.سی سال فرنگ؟ سی سال هم شد عمر؟
پرسیدم پس چقدر؟محمد علی گفت:بگوهفتاد هشتاد....خندیدم ...گفتم هرچی تو بگی.
سن وسالم کم بود پیش خودم گفتم هفتاد سال ...؟ خیلیه ... همون سی سال هم خوبه....))
متن بالا قسمتی ازخاطرات ننه فرنگ بود یه شب که دورش نشسته بودیم و به اصرار میخواستیم کتاب دلش رو برامون ورق بزنه .....تقدیر اما حکایت دیگه ای رو برای سرنوشت محمد علی وفرنگ رقم زده بود.
محمد علی مطابق آنچه که بر سنگ قبرش حک شده سال1373 هجری قمری که میشود1333خورشیدی به علت یه شکم دردساده که نه درواقع به علت نبود وسیله وامکانات خیلی زود چهره در نقاب خاک کشید اگر مشخصات شناسنامه ای را ملاک قرار بدهیم محمد علی متولد 1295در زمان مرگ تنها 38 سال داشته است.
فرنگ اما ماند. زنی تنهادر اوج جوانی با سه فرزند کوچک و جنینی در شکم وروزگاری نامروت و نامهربان و راهی که باید پنجاه و هفت سال دیگربه تنهایی طی میکرد تا آخرین برگ کتاب قصه مادربزرگ مهربان ما در سپیده دم دوم آبان 1390درحالی که93سالازعمرش میگذشت بسته شود.
مادربزرگ مهربانی که عزت نفس و مردم داریش زبانزد دوست ودشمن بود یادش همیشه جاودانه.....
برای دیدن بقیه عکسهای ننه فرنگ روی ادامه مطلب کلیک کنید